می ترسم از آن دانه اگر گاز بگیرد

می ترسم از آن دانه اگر گاز بگیرد
رویای شب تیره که آغاز بگیرد

آن گیر گلو کرده اگر راه نداده
وای از سخنی مرده اگر باز بگیرد

دردم شده از طاقت جانم به فزونی
آه از نفسی خورده که او ناز بگیرد

کافی ست فقط لب به زبان کام بجوید
از او اثری شهره به اعجاز بگیرد

تا کی دل من در پی امید وصالش
نالان به پناه پنجه ی هر ساز بگیرد

احساس مرا عقلُ جنون هر دو گرفته
هر چیز بدُ خوب از احراز بگیرد

پایان نپذیرد سفر از رفتن معشوق
هرکس به جدا پرده از این راز بگیرد


سروش پیری زنده دل

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.