باده و می شد مهیا ساقی و ساغر نبود


ناله از هجران بُود هنگامه محشر نبود

لعل در آغوش سنگم زیر نور آفتاب
درد می داند مرا پروا از این بستر نبود

گر جدا افتادم از آن رهروان کوی عشق
کاروان خسته جان مرا رهبر نبود


در حضور حُسن عالمتاب مهتابی چنین
شمع جانم را دگر پروای با و پر نبود

تا برون شد از نیام آن خنجر خونین عشق
غیر تسلیم و رضا اندیشه ای در سر نبود

گردِشم در بحر و بر شد منتهی آخر به عشق
چز به دریا قطره را سر منزل دیگر نبود

خشک و تر می سوزد از برق نگاه دلبران
عشق را ای جان دگر اندیشه لاغر نبود

یک دم از اشک ندامت شستشوی دل نما
گر تو را یک جرعه از سرچشمه کوثر نبود

زورق دل شد جدا از ساحل امن ای دریغ
زانکه این بشکسته زورق را دگر لنگر نبود

سوزِ عشق سوزد (نسیما) خرمن هر آرزو
همچو اسپندم رهایی از کف مجمر نیود

اسدلله فرمینی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.