صدای واژه ها

صدای واژه ها
در سکوت ِ شب
آنقدر کم شده بود که

صدای قطره قطره آب را
می شنیدم
از لوله ی شکسته روی تن ِ حوضچه
فرو می چکید ...

باد آواز می خواند
لول می خورد
و دلبرانه می رقصید
با دستانش
میان شاخ و برگ ِ نخل حیاط

ماه می درخشید در کنار ستاره زهره
و آسمان مقر آبی رنگ همیشگی
ابری ، نقش نمی زد...

آسان می بست
پلک های سنگین مرا
صدای جیرجیرک ها
پریشان کرده بود
دست های آرام ِ شب ، گیسوانش را

اما هنوز شنیده می شد
آرام آرام صدای پای گُل ها
در خانه های تو خالی بر بستر ِ پوک
و نا امن ِ زمین ...
آنقدر که می ترساند
آنچه که واقعیت نداشت ....

و صدای باد
همچنان بی مرز می آمد
که خبر دهد
خشک شدن گل های محمدی
و بهار نارنج را
و ببندد چشم گل ها را
برای آرامش روز
و پوشاندن صدای
تکواژه هایی که در تاریکی ی خانه چون نفس کشیدن ببر
مخوف شده بود ...

زیبا سرک می کشید
در حصار عشق ِ ناتمام
آن روی پنهان ِ شب را
هر شاخ و برگی که به راه خوابید ...

اما دوباره
به گوش می رسید
صدای گفت و شنود اهل ِ باغچه
صدای مشوش و دربند
که فرسنگ ها
دور از دستان یار
در حسرت می سوخت
و صدای باد
همچنان بی مرز می آمد ...

محبوبه برونی

نظرات 1 + ارسال نظر
منوچهر فتیان پور جمعه 25 آبان 1403 ساعت 07:12

صدای واژه ها
در سکوت ِ شب راخواندم بیساز عالی وتخصصی سرودید
می دانم انگونه اشعارفقط ادیبی متخص چون شما می تواندبسراید
توفیق روز افزون انشاءالله استاد
می خوانم ومی آموزم درحوزه انجمن ادبی تان
تندرست و شاد باشید

ارادتمندشما (راد)

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.