کبود است ...

کبود است ...
صدایِ
طبل هایِ شنیدن
وقتی ، چشم در چشم نمی رقصد هالۀ نور
وقتی ...
بنفشه است وُ
برف نمی داند چقدر حرف بزند

نیمکتی سبز ، به اشتباه
کبود است
خاطره ای ، می گریزد
گُلدانی ، کنارِ تنهاییِ پنجره بی تاب است
کمانه ای ،از انتهایِ نور
با صدایِ گرفتۀ آفتاب ، می خواند
وَمانشسته ایم به حالِ ، روزگارانِ رفته افسوس می خوریم

چتری در باران
بی پناهیِ مارا نگاه می کند
وَ ، با سکوتِ سوّمِ عشق
جادویِ مخملِ آواز
در کوچه ها ... می پیچد .


فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.