شده پاییز و برگ از شاخه میریزه...

شده پاییز و برگ از شاخه میریزه...

درخت از درد تنهایی دلش هر لحظه میگیره...

یکی تنهای تنها در دل این جنگل انبوه...

یکی در زیر پایی عابر بیگانه میمیره...

خمیده پیکرخورشید و اخم بر چهره باد است...

به گِرد لانه ی آن بلبل سر گشته می پیچه...


هوای کوچه دل گیر و کمی سرد است...

و عشق با آه می‌گوید عزیزم فصل پاییزه...

درسته شعر سلطان سربه سر درد است...

ولی با این همه اندوه غم پاییز شیرینه...

رسول مجیری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.