از صبح تا به شب در تلاشیم

از صبح تا به شب در تلاشیم
با خود و دیگران
برسر ثانیه ها درجنگیم
هر چه سعی می کنیم
باز می بینیم هنوز هم لنگیم
کاسه چکنم را از بازار محله خریده ایم
آنقدر خود را گرفتار زندگی کرده ایم
که گویی گیج و منگیم
چه باید کرد
و از کجا باید شروع کرد
این گرد و خاک را از تن و روح خود
چگونه باید جدا کرد
دائما به دنبال راهی برای نجات می گردیم
روبروی آینه دل که می نشینیم
تار و ناخواناست و
قابل تمیزکردن هم نیست
به کوچه و بازار که می رویم
هیچکس همدرد و یاورمان نیست
تنها میان تن ها
تنها مانده ایم در این دشت بیکران
دانایان و یا نادانان
هر کسی به نوعی برای ماندنش وقت می خرد و
شکم زمان و ثانیه ها را بر سر راهش می درد
آنقدر سخت گشته  این دوران و زندگی
که گویی هر که برای خود یک خدایی مجزا دارد
دیگر کسی با کسی در روح کاری ندارد
چون همه یک جوری
گرفتار افکار دربسته خود هستند و
در بند زندگی  در اسارت مانده اند
گرچه شاید در جمع خوش باشند
ولی در خلوت وجودشان، روح نا آرامی دارند
چه باید کرد
تا همه مردم این دنیا
دارای روحی بزرگ و در آرامش کامل
با یکدیگر مهربان و در صلح باشند
چه باید کرد
تا همه
آماده بخشش و محبت  باشند
من اسی فکر نمی کنم که
تا دنیا باقیست
این آرزوی دلم روزی برآورده شود
اسی های بیشماری آمده و رفته اند
که حتی اثری هم از آنها نیست
من فکر می کنم
تا دنیا باقیست
خشک و تر
در کنار هم خواهند سوخت
بیدار دلان به کناری
اما چه باید کرد
تا به خواب رفتگان بیدار گردند
این همه فصلهای زندگی و عمرشان را
بر هم  نزنند و آرام و در صلح باشند
راستی ای دل جامانده در زمان
چه باید کرد

اسماعیل شجاعیان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.