نشسته بر سر امواج نوحه میخوانی؟

نشسته بر سر امواج نوحه میخوانی؟
دلت حکایت دریا ست، از پریشانی

به ساحلت نرسانی خیال خامم را
درون هر صدف ات خفته است حیرانی

به باورم نرسد ، خشک گشته دامانت
خروش موج ترا، دیده ام به ویرانی


چو آسمان دلت، صاف می شود گاهی
به عمق چشم تو گردد جهان ما، کانی

چو غرق در تو شوم ، بخت ، یار ما گردد
سعادتی ست دمی. غرق دل، شود جانی

مثال قایق طوفان شکسته، بر موجم
به موج موج نگاهت رسانی ام، دانی (دانه ای)

به غنچه ی لب من، حرفها نگفته شکست
مگر به ساحل امن ات، غنچه ها خوانی

خلاصه کن غم هجران، به ساحلم گردان
دلم به دیده ی زیبای خود، بخندانی

حکایتت شده دریای پر خروش اما
چو ابرهای بهاری، همیشه شادانی....

سیمین حیدریان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.