رستمِ چشم های تو

رستمِ چشم های تو
امروز در آغوش دلگیر پاییز
سهرابِ دلم را کشت
با خنجرش مرا
از عشق تهی
روحم را خالی
و از زندگی عاجز کر‌د
داستان من از جنگی نابرابر
برای دل های شکسته است
غم این روزگارم فقط برای
رنج کشیدن پدر مانده
عاقبت چشم های تو امروز
مرا در جوانی پیر کرد
و مرا در گور تنهایی ام
کشان کشان بر دوش کشید
ای رستم مغرور زمانه
اشک های آخر داستانم
نصیب چشم های
خسته ی پدر است
تو چه میدانی
عشق را
زندگی را
شکست را
وقتی که خنجر به دستان
خون آلود رستم است
وقتی که در تنهایی
مرگ بر بالین احساس
تمام مرا می بلعد
و آن هنگام پشیمانی
جایی در دور دست هاست
که فایده ایی برای
این کالبد پوچ ندارد


علیرضا پورکریمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.