باران شده رزق باغ، نیرو به تکامل شد

باران شده رزق باغ، نیرو به تکامل شد
گل ها همه شاکر به، رزقی که تناول شد

فارغ شدم از هر کس محبوبه خود دیدم
بر دانه او بارید، چشمان همگی گل شد

باران که سبب خیری جز دوری مردم نیست
بین من و او رابط، تبدیل به یک پل شد


گر جنگ و خروش آمد، شریانِ قشون قطره
بر جنگ تو هستن هم، در فکر چپاول شد

داری که به صد قامت سایه گه مردم بود
رعنایی تو چون دید، افتاد و بسی شل شد.

با این همه زیبایی بی خویشتنم کردی
دزدی که به دارایی، در فکر تعامل شد.

او گرچه نخواهد گفت، از راز دلش لیکن
میدانم به از هر کس، در گیر تعلل شد

از شهر خیالم من، پیگیر تو در مضمون
شخصی شدم از آنکه، در بند تخیل شد

تا یاد تو ام برْود، گشتم به قلم واصل
مضمون قلم شد تو، آغاز تغزل شد.

آمانج مندُمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.