دورادور آشناست

دورادور آشناست
پوستین درخت می پوشد
حول همان حوالی
خطاط قصه می‌گوید
سرچشمه ی بیرنگ
بر نام افسانه می‌روید
در جام مستانه می‌نوشد
به رسم چشم مشکینی
هر شام عصرانه می‌شوید
همان تنها و فردا ها
سحرگاهی نمی‌جوید

محمدرضا پورآقابالا

نظرات 1 + ارسال نظر
mr جمعه 9 شهریور 1403 ساعت 11:40

سپاسگزارم از لطفتان

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.