امروزم را به چشمداشتِ دیدنت یا بسم الله گفتم؛

امروزم را به چشمداشتِ
دیدنت یا بسم الله گفتم؛

من می خوانمت تورا غرق در چشمانت

از مالک یزدان نظر نگاهت را می خواهم

دستان گرمت را معجزه جانم دانستم

عقربه های زمان به دنباله تر در طی گذراند

اما خورشید را به آفتابش قسم
ندانستی چها کردی با دلم

خدا داند خاطر لیلی به مجنونش را

که من، شیداوارتر از اینانم

مینویسم گویاتر باری دگر ، که خدایم را یاشاکرم

اما من ندارم جرأتی چو صبر ایوبش را

یا دلیل المتحیرین ( راهنمای سرگردانان)
ضامن قلبم باش


پوران گشولی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.