کنار پنجره ای نشسته ام

کنار پنجره ای نشسته ام
که هنوز باز است
چرا صدای مرا نمی شنود؟
نگاه فرسوده،
رنگ کتابی را
که تا بحال دویده است
نمی بیند.

این کتاب مملو از
تکه های خاطره هاست
که در حسرت
یک لحظه دیدار،
در سکوتی سنگین
گم می شوند.

این کتاب نه نامی دارد
نه نشانی
نه می توان آن را فروخت
نه می توان آن را خرید
یک جلد بیشتر ندارد
خوانا نیست
اما نویسنده اش
با چشم بسته می خواند.

کتابخانه شهر فرو می ریزد
زیر بار کتابهائی
که بسته شده اند
و هیچگاه باز نخواهند شد
حسرت به دل خاطره ها
خواهد ماند.

روزنامه ها اما
این کتابها را شماره می کنند

دکتر محمد گروکان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.