در هجوم خاموشی

در هجوم خاموشی
به خاک افتاده لبخندم
و من در گرداب نفرین
مانده‌ام
با ظلمت این آتش چه کنم
لااقل می توانستی
دروغ بگویی
مثلاً بگویی بر می گردی
فکر کن
حالا تمام زنگ‌های خطر
به صدا در امده‌اند
بی اشتهایی
بی قراری
و هر چه بی توی دنیاست
سراغم آمده
دیگر همه‌ی صبرم ته کشیده
مدام بر سر اتاق داد می زنم
حالا هم می‌روم
شمعدانی پشت پنجره را می شکنم
خیرگی کوچه را
با نگاه پرده کور می‌کنم
آن گاه زخمم را
با یکی دو هورت
قهوه‌ی قاجار می بندم
تا خستگی‌ام از گلوی خواب
بیرون بزند

ساکت شدم
بغلم می کنی؟


مرضیه شهرزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.