ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
درست است که در سر خیال یورش داری
گرفته گُر غروب چشمانت و رو ترش داری
زِ زخم شیشه ی کلامت که مانده بر جانم
خبر داری ،حال که عزم ِشورش داری
من ماندم ومعبدی خیالی وپله های بی شمار
بهر کدام عابد است که تو هنوز عرش داری
مرگ را دست به سر کردم با یک مشت رویای پوچ
برای کهنه بغض هایم چه ،تابوت سفارش داری
غرق شدم در باتلاق نیازهایم به تو
ویران ِویرانم،میل به خواندن شعرش داری
کوتاه بود وخلاصه جهان عاشقانه هایم با تو
در تاریک ترین گوشه ی ذهنت خبر از آخرش داری
دل وارث تمام تنهایی های زمین ماند وبس
اعتقادی به دوزخ رویاهای پیرش داری
جسارت نمی کنم به سخره نگیر فصل جدایی را
تهی از خویشتن،مفری برای شرش داری
از من گذشت وماند رد ِپای دیوانگی هایت
راهی برای پاک شدن مانده های اثرش داری
تن لرزید ونفس برید وجان ،جان داد
بانگی ،زمزمه ای ،ذکری برای هذیان خاطرش داری
عرصه اینجا سخت بر عاشقان تنگ است
تو بگو افسانه ای که وفا باشد جوهرش داری
روزی ناگزیر تو هم از قیل وقال مردمان
خود را به عشق خواهی سپرد،باورش داری
خواستن مرزِ توانستن نبوده ونیست ولی
می خواهی و اصرار به انکار روز محشرش داری
نازنین رجبی