از نخستین نگاه،

از نخستین نگاه،
نخستین دیدار،
می‌دانستم،
که جادوی چشمانت،
مرا دربند خود می‌کشد.
هر لحظه،
پراکنده می‌کند
باد،
سبد سبد،
خیالت را،
همانند قاصدک های خوش خبر،
در پیاده‌رو های شهر؛
شهر دلنشین تر می‌گردد.

از همان اولین لبخند می‌دانستم،
روزی برای آن مروارید ها
جان می دهم.
لبخندت را باید به آغوش کشید.
این شیدایی،
این شور،
مرا به سوی تو می‌کشاند،
هر ذره از وجودم،
برای تو می‌تپد.
شادی در وجودم شکوفه می‌زند،
شکوفه هایی به زیبایی هلو، گیلاس؛
رنگارنگ، چشم نواز،
دلنشین، خوش‌بو،
چون گل یاس.

با هر نگاه،
با هر لبخند،
گم می‌شوم در زمان،
سرگردان، بی‌تاب.
یادت،
ابر می‌شود،
پر می‌کشد تا به آسمان،
من نیز همراه آن،
تا بلندای هفت آسمان پرواز می‌کنم،
بی پایان، بیکران،
آزاد و رها.
می‌بارد،
جاری می‌شود در جویبارها،
وجودم از خیال تو،
می‌شود سیراب.
آرام می‌گیرد
دل هزار پاره‌ی من.

تو می‌خندی،
گوشه ای از بهشت نمایان می‌شود،
دری از آن به سوی من
گشوده می شود.
نغمه های شادی و سرور،
از آن می‌رسد به گوش.
مرا می‌نگری،
دریایی از آرامش در دلم
پدیدار می‌شود.
در پرتوی نگاهت،
آفتاب مهر بر وجودم می‌تابد؛
و من، در این باغ زیبا،
مهمان زیبایی و گیرایی تو می‌شوم.


علی پورزارع

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.