ای فلک ای روزگار

ای فلک ای روزگار
دیدمش او را پس از چندین بهار
مات و مبهوت از دوباره دیدنش
خیره بر چشم های من
او نگاه من همی کرد بگفتم که شناخت
از چنین خیره شدن بر چشم من
او درنگی کرد و ولی پرسید زمن
آشنایی؟ ای غریبه کیستی ؟
خنده تلخی نشست بر چهره ام
گفتمش :
فکر کردم مرا بشناختی
این چنین با چشم خود، تو بر نگاهم تاختی
خنده ای کرد و چنین دادش جواب
چهره ات در ذهن من بس آشناست
بی گمان من هم تو را دیدم به هنگام شباب
خنده ای آمد به لب هایم
ولی غمگین تر از هر گریه ای
دادمش صد ها نشان تاخاطرش
پر شد از یادم ولی من گفتمش:
خوش بگفتا شهریار شعر وسخن
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یــادت بخیــر یار فراموشــکار من
این غزل خواندم برای او گفتم که یاد تو بخیر
اشتباهی آمدم دیدم دوباره من تو را
یادت بخیر، یاد باد آن خاطراتت
آن هم بخیر


عقیل ماله میر

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.