راز دل خود، با که بگویم تو بگو

راز دل خود، با که بگویم تو بگو
من عاشق و معشوق تویی
این قصه عشق دل خود
با که بگویم تو بگو
داده بودی تو پیامی که بیا
آمدم بهر زیارت
و زدم بوسه بر آن ماه رخت
از کام دلم من به که گویم تو بگو
وه چه زیبا شده بود

زیر نور مهتاب
گیسوان بلندت که سپردی بر باد
زین همه زیبایی
به که گویم تو بگو
شده ام مست ز بویت
دیوانه از آن دیدن حسن گل رویت
زین مستی این دیوانگی
با که بگویم تو بگو
دلدار دلآرام شدی بهر دلم
زین سر خوشی دل
با که بگویم تو بگو
راز عشق دل خویش
که پر از زیبایست، که مرا مست کند
دیوانه کند، مجنون بکند
خواهم که شبی داد زنم
راز دل خویش فریاد زنم
آن شب تو بگو من به که گویم تو بگو

عقیل ماله میر

پس آن رفتن تو

پس آن رفتن تو
چشم به راه تو نشستم با دلی خسته و نالان
ابر و باد و مه و باران
شاهدم هستند و گواه
که چه آمد به سرم بعد آن رفتن تو
چه جگر سوز شدم و ذکرم شده آه
آه از این دوری و این فاصله ها
آه از این یاد تو و خاطره ها
آه از این غم که درون دل من
بعد تو غوغا فکند، خون بکند قلب مرا
آه از این نم نم باران بهار
که مرا خیس کند چون غم این دوری یار
هر دو چشمان مرا تر بکند
جان نگار
آه از این ، این همه آهی که تراوش بکند
ز درون دل بیمار من ای وای مرا
ای وای از این آه و از این آه و از این آه، مرا


عقیل ماله میر

ای فلک ای روزگار

ای فلک ای روزگار
دیدمش او را پس از چندین بهار
مات و مبهوت از دوباره دیدنش
خیره بر چشم های من
او نگاه من همی کرد بگفتم که شناخت
از چنین خیره شدن بر چشم من
او درنگی کرد و ولی پرسید زمن
آشنایی؟ ای غریبه کیستی ؟
خنده تلخی نشست بر چهره ام
گفتمش :
فکر کردم مرا بشناختی
این چنین با چشم خود، تو بر نگاهم تاختی
خنده ای کرد و چنین دادش جواب
چهره ات در ذهن من بس آشناست
بی گمان من هم تو را دیدم به هنگام شباب
خنده ای آمد به لب هایم
ولی غمگین تر از هر گریه ای
دادمش صد ها نشان تاخاطرش
پر شد از یادم ولی من گفتمش:
خوش بگفتا شهریار شعر وسخن
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یــادت بخیــر یار فراموشــکار من
این غزل خواندم برای او گفتم که یاد تو بخیر
اشتباهی آمدم دیدم دوباره من تو را
یادت بخیر، یاد باد آن خاطراتت
آن هم بخیر


عقیل ماله میر