می در کف و من در تب و آشوب مدامم

می در کف و من در تب و آشوب مدامم
من مانده ام این جا که ز مَستیش کدامم؟

با این که به فتوای دل اشکال نماند
گر دام به من کرده کدامش ز عوامم؟

ای یار به چشمم همه درد تو رساند
این بار اگر اشک منِ خسته به جامم

دردا که دلم خسته به منقار شما است
دردیست که دل، زنده به کانون حرامم

شوقی به دل خسته ی دیوانه ی فرجام
ذوقی به کفِ زنده ی شاهانه ی کامم

دیریست که دلدار ندایی نفرستاد
چون شعر سعیدا به همه شوق، پیامم


سعید مصیبی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.