حاشا آن روز که دلم بهر تو دیوانه شود

حاشا آن روز که دلم بهر تو دیوانه شود
سر به صحرا زده و راهی میخانه شود

بیم آن دارم که روزی تو بنشناسی مرا
وندر عالم اسم من بهر تو بیگانه شود

من از آن روز که روی بهر رقیبان ترسم
وندر آن روز که مِی فارغ ز پیمانه شود

چرا از من میشوی دور که منم دیوانه ات
من نخواهم بچه آهو دور ز یک خانه شود

وندر عالم من ندیدم کس به مانند تو یار
اینچنین یاری که نزد همه دردانه شود

ارناکا گویم به تو بشنو تو اینک این سخن
چه کسی صاحب عشقی چنین شاهانه شود؟

مجید سروری

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.