چشمانش همچو موج دریا

چشمانش
همچو موج دریا
خزان کرده درباد
موهای پریشانش را
و
حلقه زده بر شاخه های گل
همچو حلقه های زحل
با شراره چشمانش
همچو طوفان تند کویری
تند و بی ارامش
گفت:
اقایی
و
من مست از این لحظه های ناب
بی خود شده از غرور جوانی
با تفکرات اشفته
با همان شور و هیجان
پرسیدم:
کی خنده بر لبهایت
گل میدهد؟
به ارامی
در چشمانم نگریست و گفت:
هرگاه دستانم گرم شود
و
من بر دستانش نگاه کردم
دیدم
هنوز
یک شاخه گل
نفروخته


سیاوش دریابار

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.