بازیگر در بازی گر بازَد به دیگر بازیگر

بازیگر در بازی گر بازَد به دیگر بازیگر
باز باز گردد ببازَد بازی را بارِ دگر
طی کند در طول زی زین بازیها را بی خطر
مفتخر گشته قمار بازی حماقت را نگر
بازی با بازیگری گردد شروعِ دلبری
دل بَرد زرگر بنامند دل ببازد مس گری
مسگر و زرگر به گر هستند تشابه نی دگر
زر بَرد گوهر به مِس یازَد یقیناً بی هنر
دنیا میدانِ نبرد است آدمی بازیگرش
برد و باخت دارد نبردش بر بقا نیست پیکرش
گر به بُردش دل ببندی باختی باختِ دیگرش
گر به باختش دل سپاری دل سپردی صیقلش
بُرد بُرد نیست کار دنیا محکوم است دنیا فنا
برد برد رسم بقائیست نیست فنایی را بقا
دنیا بازیگوش بِذات است و با بازیگران
دم بدم همدم به بازیگوشی دارد دیگران
ذ مه ای دِینش نگیرد بی وفائیست سیرتش
عهدِ بی عهدی نشانش بی صدایی طینتش
آرام و آرام به پیش است باسکوت اُختی گران
عهده ای هرگز ندارد حل مشکل دیگران
بی خیال است بیخالی عادت دیرینه اش
کینه ای نیستا تعهد نیست یقیناً بیمه اش
بی زبان است صُمُ بُکُمَُ آشنای پر بهاست
ساکنانش بس فروان یک گروهش پرخطاست
آن گروه اشرف بنامند اختیار دارند همی
اکثرا ناباب گزینند اندی خِیر هستند به زی
گر به خِیر باشی یقیناً بس ظفرمندی گرام
باب ناباب را گزینی بَس قمار بازی تمام
حافظ از دنیا گذر کن دل مبند اهلِ دغل
مهر دنیا را تو پس زن هیچ مگیرش در بغل


حافظ کریمی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.