تا حرف زدم چشم تو خاموشیم آموخت

تا حرف زدم چشم تو خاموشیم آموخت
از غصه و غم روی فراموشیم آموخت
یک سینه پر از درد سخن داشتم این بار
بی حرف و سخن عشق تو مدهوشیم آموخت
از درگه تو باده و می ساغرِ جان ریخت
چون توبه کنم؟لذّت مِی نوشیم آموخت
در عقل غنودیم پریشان شده این خواب
از عقل رها گشته و بی هوشیم آموخت

تقدیر ازل بود که اسرار نهفتند
وین راز نهان عشق تو در گوشیم آموخت
تا مِهر شدم عشق تو رسواییم افزود
من غرق گنه دوست خطا پوشیم آموخت

سجاد حقیقی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.