| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
در تلخ ترین بغض فروخفته این حادثه, سر گردانم
تا که چشم کار می کند نیستی.
نیستی و در اندوه همین دور و برهای خاکستری دور و دراز,
در پریشانی ترین حالت یک سایه ابری, سرگردانم
تا که چشم کار می کند نیستی.
نیستی و گاه دلم پرسه زنان
معرکه می گیرد باز
پشت یک خلوت دنج کوچه
جرعه اشکی که از سر ناچاری
راه گشود
بر تن خسته یک کوچه
و بر چتر فرو بسته یک عابر
تا شود آبستن راز پاییز
نیستی و جز خود من
کسی هیچ ندانست که در
تلخ ترین بغض فرو خفته این حادثه, سرگردانم
بهروزکمائی