در باور خـــــود یوسفِ کنعان تـو باشم

در باور خـــــود یوسفِ کنعان تـو باشم
شوریده تــــرین شاعرِ چشمان تو باشم

ای دوست برآنم که بیایم بــــه سرایت
من باشم و تـو باشی و مهمان تو باشم

بگـــــذار کـــــه آیینـه در آیینهٔ رویـت
در چشمه چشمان درخشان تـــو باشم

گیسوی کمنـدت بشود سایـــــهٔ جـانـم
در خانـــــهٔ دل ناظـرِ عمران تــــو باشم

تـــا لحظهٔ گـــــل دادنِ بستانِ وجودت
ای کـــاش فقط خاک به گلدان تو باشم

از فصل خـــــزان خاطره ها دارم و دانی
دیوانـــــهٔ گرمای تن و جان تــــو باشم

در وقت نمازم همه با یاد تـــــو هستم
ای کـاش شبی قبلهٔ ایمان تـــــو بـاشم

ای نیـــــلِ زلال در مصبِ مصر مـلاقات
ای روح بـــــدن تشنهٔ چشمان تو باشم

با خندهٔ تــــو حرمتِ صد آینه بشکست
من قاصدِ بلقیس سلیمان تـــــو باشم

گـــــر تـــــو بروی زرد شود باغ دلِ من
در خلوت شب شمع شبستانِ تـو باشم

ای حجلهٔ افسوس بـــــه ایـوان مـدائن
شیـون بکنم دجلهٔ گـــریان تـــــو باشم

در دیــده و بر نقش لبت جای طلب بود
گـــر می طلبی یکسره از آنِ تـــــو باشم

تا بر سرِ انگشت تـــــو احساس نشسته
من مسخ هنـرمندیِ دستان تـــــو باشم

تـو مشعرِ عشقی؛ شبِ تاریک و سکوتم
در خلـوتِ دل مرغ غزلخوان تــــو باشم

زایــــــد ز دلِ ذوق زلال تـــــو زکـاوت
مسرور شوم یــار و نگهبان تـــــو باشم

افسوس از این دیر کهن مهر و وفا رفت
با خاطر افسرده پریشان تـــــو باشم...!


مهرداد خردمند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.