بی چتر در اسمان میزنم قدم

بی چتر در اسمان میزنم قدم
از اینکه حتی با خودم هم بدم

دیدم روحی که از سیاهی کافیست
روحی که عاری از این پاکیست

چکه چکه ریخت , در بدن
نقطه تاریکه منِ روح

نا امید از امید
تنها اینجا , منم پسر نوح

ایستادم بُهت زده که ندید
جایزالخطا , پس چه شد این

سخره ای کوچک شد , این کوه
شاید برگشت نظرم , توقع این بود

نگاهم به یک موش در ان جا
میکوبید به تخته کشتی , پا

رقص کنان خرد میکرد با ان کوچکی
این روح نا امید و بی جان را

به یک گناه کار ,که تبعید شد
به این رانده شده از زندگی


تا بشود در داستان ها
در کنار سگ و اسحاب , درس عبرتی

انگار تمام کرد داستانم را
آب حیات که میگیرد جانم را

دگر انسان نیست , در این روح
این روحی ست در این دستانم

دیدی اگر غرق شد کشتی در دریا
دگر نپرس چیست در دریا , در یا چیست من آنم

جالب است گفته شد در اول
پایان بارانی این دستانم

مهدی دهقان بنادکی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.