چنان‌که سقفِ خیالِ تو, سایه سار من‌است:

چنان‌که سقفِ خیالِ تو, سایه سار من‌است:
عجیب نیست؛ اگر سایه, غمگسارِ من است

چه رونقی است نهان, در نهانِ شهرِ دلم؛
که هر کجا که غمی هست؛ رهسپارِ من‌ است

برایِ من‌ که غریبم میان موطنِ خویش؛
همین بس است؛ که یادِ تو, همجوارِ من است


منم‌ غریبه ی درد‌ آشنات؛ پس  هر کس
شبیهِ من‌ به تو دل بست؛ از دیار من است

اگرچه زنده ام و می کشم نفس؛  عمری است:
که در نبود تو, اندوه سوگوار من است

چنان در آتش سوزانِ عشق شعله ورم
که روح شعله ی خورشید, داغدارِ من است

جهان, نشاطِ مرا آنچنان به یغما برد؛
که شرم, از غمِ این درد, شرمسار من‌است

بهار,  در نظرم نیست جز گذشتن عمر؛
که با خیالِ تو پاییز هم بهار من است

دلم خوش است که در کارزارِ عقل و جنون
کمانِ ابرویِ دلدار, ذوالفقارِ من است

مرا به نام جدیدم صدا کنید؛ اینک:
شهید راه غمش , نام مستعار من است....



زهرا_وهاب

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.