عاشقی را گفت زیبا همسرش

عاشقی را گفت زیبا همسرش
گشته دلگیر از جدل با مادرش

خسته از آشوب و جنجال است و جنگ
از حضورش سینه‌اش آمد به تنگ

آن پسر هم تا دهد زن را سُرور
گفت او را می‌برم یک جای دور


می‌برم بر جنگلی پر دیو و دد
تا دگر نتواند آزارت دهد

برد او را جنگلی دور و کُهَن
تا نیابد راه خود را پیر زن

کرد مادر را رها آنجا و خویش
راه منزل خواست تا گیرد به پیش

دید از دستان مادر بر زمین
خون بریزد, گفت چون کردی چنین

گفت مادر, دارد این جنگل خطر
من هراسانم نگردی گم پسر

خون خود را ریختم من بین راه
تا نگردد بر تو راهت اشتباه

زودتر اکنون برو جانان من
تا گزند اینجا نبینی جان من

شد پشیمان از بدی‌هایش جوان
اشک شرم از دیده‌گانش شد روان

مادرش را اندر آغوشش کشید
مهر مادر بر رگش چون خون دوید

گفت: مادر جان ببخشا, جاهلم
عشق پاکت بر خودم را غافلم

بوسه زد مادر به چشمان پسر
گفت کی می‌رنجم از نور بصر

قدر مادر را بدان در هر زمان
چون کسی چون او نیابی مهربان

می‌خرد صد درد و غم بر جان خویش
تا نیاید رنج و دردی بر تو پیش

پس مکن آزرده هرگز مادرت
چون بُوَد لطفی ز حق او بر سرت

فاطمه محمدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.