امشبم دل در هوایش بی قراری می کند

امشبم دل در هوایش بی قراری می کند
شب دراز است و غمش نوحه سرایی می کند
من گذشتم از دل و جانم برایش هر نفس
از همین رو اینچنین او خودستایی می کند
جسم بیمارم بسوزد هر شب از درد فراق
جان من می داند و از من جدایی می کند

گرچه حافظ وعده دیدار جانان داده است
جای پایش بر دلم هر دم صدایی می کند
قلب من از غصه لبریز و دلم دریای خون
غم درونم ریشه کرده ,پادشاهی می کند
کشتی عمرم شکست و یاد او اما هنوز
تک تک این لحظه ها را ناخدایی می کند
خسته ام خسته ز تکرار غم و درد فراق
خسته از دست دلی که جان فدایی می کند
کاش می شد لحظه ای قافل شوم از حال خویش
قافل از یاری که با من بی وفایی می کند
او نمی داند ولی من خوب میدانم که هست
هست با من آن خدایی که خدایی می کند
عاقبت می اید آن روزی که او هم مثل من
عاشق است و عشق لیلی را گدایی می کند
آن زمان است که تمام واژه های این غزل
درمیان اشک و آهش خودنمایی می کند


مهتا قهرمان

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.