ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
از من مپرس
شرح احساسی را که از تو بر دل دارم
سوگند به معجزهی نهفته در چشمانت
واژهها را زیر و رو کردهام
عاشقاتهترینهایش را فراخواندهام
زیباترینهایش را کنار هم چیدهام
اما؛
هیچ واژهای را یارای شرح احساس من و زیبایی تو نیست
حتی عشق؛
عشق هم واژهایست درمانده و عاجز در بیان شکوه این احساس
گاه نام و نشانی از تو میجویند
نمیدانند تو را بر من نامی نیست
تو یک موهبتی
موهبتی که از اعماق جان و دلم در عاشقانههای اشعارم تجلا مییابد
برای آنچه از احساس من بر تو میجویند
باید لمس کنند زلال بیکران وجودت را در هوای مهآلود دلها
و تو را از پنجرهی چشمان من به تماشا بنشینند
تا بنگرند؛
تعظیم خورشید را در برابر تلالو چشمانت
آنگاه که دیده میگشایی
آینهها میشکنند در لحظهای که نگاهت سهم چشمان من میشود
و دریابند چون من
سکوت جهان را آن دمی که غرق صدایت میگردم و گوش به زمزمههایت میسپارم
منی که تپشهای دلم نبض زمزمههای توست
دلی که تمام نزهت عالمش از لبهای تو لبریز میگردد مادامی که لبخند میزنی
ساده بگویم
باید همچون من محو در تو و فنا در احساس تو گردند
تا دریابند کمال عشق, اوج زیبایی و نهایت آرامش را
در وجود سراسر مهرت.
این چنین است حس من برای تو
حسی که واژهای در وصف شکوهش سراغ ندارم.
تو بگو چه مینامی خودت را برای من و احساس مرا بر خویش؟
فاطمه محمدی