| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زمزمه کن،
بیدارکن عدالت درخواب رفته را.
زمزمه کن،
میخواهم بچرخم
برمدار عاشقانه هایت.
بگو،
حرف بزن،
هنوززخمهایت التیام نیافته؟
ونگاه های سنگین بالای سرت؟ .
حرف بزن وطن
اززخمهای سر بازکرده ات،
وجوانانی
که باکفنهای خونین،
درگورهای دسته جمعی خوابیده اند.
دیگر نمیتوان سخن نگفت.
هرروز شبیه بیروت
انفجارمیگیرم و
دودمیشوم،
دود.
دیگر نمیتوان سخن نگفت.
کنج خانه وتنها
عشق بیماراست و
فرصت خواب ندارد،
درمان میخواهد.
حرف بزن وطن،
درمانم کن،
درمن
کودکی ازگرسنگی،
مادری ازغربت فرزندخویش،
وپدری ازکف خیابانی که هرروز
نعش لاله ای غلت میزند،
ضجه میزنند.
دارم به تاراج میروم
امیرکبیرمن
برخیز،
سکوت درد دارد.
درد، صبر
وصبر..
فریادبرخواهد کشید،
که بغضت آماده شلیک است.
دیگر نمیتوان سخن نگفت
بگو،
حرف بزن وطن..
دانیال قدیری