مرا که بوسیدی

مرا که بوسیدی 

برانداز شدم

برای شبی که لوندی‌آموخت

به

میخانه هایی که هیچ 

درخت انگوری را به تعطیلی نبرد

وفراموش شدم

لابه لایی بوسه هایی که مبدل شدن به شب

میان لباس خواب زنانه ای...

سرگردان ...

وسرگران ...

وسرگردان....

درچشمان زنی که

هنوز نمیدانست با کدام لالایی خوابید...


((هدا خموش))

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.