رفته‌ای تا روز و شب تب دار باشم با غمت

رفته‌ای تا روز و شب تب دار باشم با غمت
بعد تو تا صبحدم بیدار باشم با غمت

در نبودت بار دیگر شاعرت آتش گرفت
چون تو می‌خواهی که در پیکار باشم با غمت


درد را نابود کن در قصه‌ی دلگیر من
تا به کی اینگونه مجنون وار باشم با غمت

روح و جانم را نسوزان در مصیبت‌های عشق
قصد کردی غرق در آزار باشم با غمت

بی گمان شیدای این شاعر نخواهی شد شبی
تا ابد باید چنین خونبار باشم با غمت


مهدی ملکی الف

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.