ساقیا !

ساقیا !
ساقی چشم خماری ام !
از آن شبی که به جام لب هایت لب زدم
به تو معتاد شدم و در به درم
و در حاشیه شعر پناهگاهی از حلب زدم
شیرین لب تلخ وش من !
مدتی است که در این شعر خراب
افتاده ام خمار و استخوان های طلبم درد می کند
به تو معتاد شدم و در این خرابه امید نجات دارم
ساقی لب شرابی ام !
پیاله ای بوسه بیاورم
باشد که از این خماری نجاتم دهی !
از چشمه چشمانت
آب حیاتم دهی

امین فرومدی

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.