واژه را در من صدا بزن

واژه را در من صدا بزن
که شاعرم
قدم به عدم نهاده
تا از درون
از شعر بگریزد


واژه را در من صدا بزن
که این آخرین جرعه‌های باران است،
از قلب دریایی‌ام برمی‌خیزد،
تا چشم آسمان را
شکوهمند
از کویر
به نظاره بنشیند!

تو آخرین پرستو
از سرزمین افسونگر واژگانی،
اگر میل بازگشت را
با خود بری،
بعید است دیگر
در من
بهار به رقص آید
تا پاییز را در آغوش بگیرد!

تو آخرین بازمانده
از رقص‌های موج
بر ساحل احساسمی،
اگر میل خیزش
تا ماسه‌ را
با خود نیاوری،
دریاست که روی دریا
در من فرو می‌ریزد
تا
هزار ساحل آرزو را
غرقه سازد
تا
میلی به کرانه ساختن
در این حجم غربت
در خود نیابد!

تو می‌توانی
واژه را در من
به رقص آوری
که شاعرم، دیر زمانیست
چشم به خفتن واژگانش
فرو بسته‌
در دم احساس را می‌کشد
تا غیبت آرزو را
بی درد
تاب آورد!


فاطمه خجسته

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.