از زیر پرتقال ها که رد می شدی نگاهت کردم ..

از زیر پرتقال ها که رد می شدی نگاهت کردم ..
انگار هرکدام خودشان را می کشیدند...
به شاخه های خشک...
و پوستشان را خراش می دادند ...
که عطرشان به مشامت برسد ...
و تو از خوشحالی چشم هایت را ببندی...
بعد نَخل ها سر خم می کردند ...
که آفتاب روی آرامشت نتابد ...
و باران هلالِ صورتت را تَر نکند....
آنوقت شبنم ها می آمدند ...
و سنجاقک ها بال می زدند...
و من که دورتر ایستاده بودم ...
زندگی را می دیدم ...
که فقط همان چندلحظه به جریان افتاده بود...

سید_طه_صداقت

نظرات 1 + ارسال نظر
دنیا غلامی پنج‌شنبه 22 خرداد 1399 ساعت 12:53 http://www.bloodorange94.blogfa.com

درود بسیار زیبا بود

دعوتید گرامی

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.