خیلی به انتظارت نشستم

خیلی به انتظارت نشستم
سراغت را از هر قاصدکی که باد می آورد می گرفتم
تمامی روزهای پاییز ، کنار پنجره با چشمانم برگهایی که از
درخت حیاط همسایه می افتاد را می شمردم
هر وقت صدای پنجره می آمد
دیوار اتاقم را پر از پروانه می دیدم
اما افسوس...... این رویای باد بود که برگهای خشک را به
اتاقم هدیه می کرد
دیروز که تولدم بود ...
همه با چشمانشان سراغ تو را از من می گرفتند
حالا سرت را بالا بگیر
میهمانها همه رفته اند
جشن هم تمام شده
چرا گونه هایت خیس است ؟
نکند چشمان تو را هم ماه می سوزاند ؟
باور نمی کنم ...چرا که از وقتی آمدی هوا ابریست...
حال برو و نگران نباش
چون تا تولدی دیگر
به اندازه یک آمدن و رفتنت باقیست...
از سیبی که برای تولدم آوردی ممنونم ...

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.