-
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:57
-
باختم آخرین قمارم را
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:57
باختم آخرین قمارم را زندگی دود و خاطراتم دود این همه سال زنده ماندم با استخوانی که لای زخمم بود . توی تلخی آخرین بوسه چشمهایش مرا نوازش کرد روسری باز از سرش افتاد دستهایم دوباره خواهش کرد #پویا_جمشیدی
-
به تو از تو می نویسم
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:55
به تو از تو می نویسم تو که باران و نسیمی بعد ِ بی قراری ِ باغ تو که آرام ِ قدیمی بعد ِ هـر فاجعه ی داغ تو که آواز لطیف ات خبر از بهـار دارد بعد ِ حزن ِ هـر ترانه و سرود ِ سرد ِ یک زاغ شکیبا سروری
-
صددانه یاقوت
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:54
-
عصر ها
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:53
عصر ها به دور از قیل و قالِ روزمره گی ها یک جفت چشمِ عاشق میخواهد , دستی گرم و دلی که پا به پایت در خلوت خیال با تـو عشق را قدم بزند و در پایتخت آغوشت فرمانروایی کند.. مهناز_نجفی
-
در میان سیاهی ها اگر دلت گرفت
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:53
در میان سیاهی ها اگر دلت گرفت گریه کن و فریاد بزن به سان باران و رعد من یقین دارم راز جوانه زدن امید میان قطره ها پنهان است ... وحید_پرهون
-
زندگی
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:45
-
ساعت را که نمىشود به عقب برگرداند.
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:41
ساعت را که نمىشود به عقب برگرداند. آدم نمىتواند تا ابد در این فکر باشد که چه جور ممکن بود بشود. انسان باید بفهمد که نصیب و قسمتش مثل دیگران بوده، شاید هم بهتر از دیگران؛ آن وقت باید شکرگزار باشد ... • از کتاب بازمانده روز
-
تو که رفتی؛
دوشنبه 15 اسفند 1401 07:40
تو که رفتی؛ ساعتهای جهان دهان دراندند و عقربکهایشان را فرو بلعیدند زمان برای من به پایان رسید... سمانه فربد
-
زمان هر دو را برد
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:17
زمان هر دو را برد هم بادبادکم را هم کودکی هایم را ومن نخ خاطره ها در دستم گره خورده به جایی در گذشته ها .....!!! حسن دیانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:16
-
به ذهن لیلی مجنون اگر خطور کنم
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:15
به ذهن لیلی مجنون اگر خطور کنم هزار ابن سلامش ز عشق دور کنم اگر به حیله زنم ساز عشق نامردم! شبی اگر همه آفاق؛ پر ز نور کنم طریق حیله و نیرنگ نیست مسلک عشق اگر به معجزه ماهور؛ نیز شور کنم هنوز می شود از غم گذشت و داشت امید نشسته؛ ماهی شعرت به پنجه تور کنم تمام درد و بلایت به جان مرده من شوم چو اسرافیلی که نفخ سور کنم...
-
خطی بنویس خبری برسان
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:12
اگر مرده ای، بیا و مرا ببر! و اگر زنده ای هنوز، لااقل خطی، خبری، خوابی،خیالی... بی انصاف! خطی بنویس خبری برسان سیدعلی صالحی
-
جوجه ای را کشته بودم ،،،
یکشنبه 14 اسفند 1401 08:04
جوجه ای را کشته بودم ،،، ناخواسته ... زمانی که پریدم تا دستم به شاخه ی سیب برسد ... یکیشان دوید زیرپایم و لِه شد ... صدایِ فریادِ آخرش توی گوشِ کودکی هایم جا ماند ... و من پریشان ؛ از خطایِ ناخواسته ... بیشتر اما ؛ برای صحنه ی دردناکی ؛ که خودم مسببش بودم ... تمام معصومیتم را تمام شده می دیدم ... تصورِ جنایتکارِ سنگ...
-
کافیست مدتى نباشى
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:55
کافیست مدتى نباشى طورى فراموش مى شوى! که انگار از همان اول وجود نداشتى... همان آدم ها که بارها غصه شان را خوردی ، غرورت را برایشان زیر پا گذاشتى همانها که گفتند اگر نباشى دنیا برایم معنایى ندارد دقیقاً "همانها" تو را همچون خاطره اى فراموش شده در زباله ى افکارشان مى اندازند... #سروش_کلهر
-
تو قلب من یه امپراطوره
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:55
تو قلب من یه امپراطوره تسلیم میشه چون که مجبوره برو نباید مال من باشی خواهش نکردم این یــه دستوره ترانه سرا : مونا برزویی
-
انتظار
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:54
-
عشقی وجود ندارد
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:43
عشقی وجود ندارد آنچه هست فقط اثبات عشق است مهم نیست که من در قلبم چه عشقی را احساس میکنم دیگران فقط اعمال مرا میبینند « شاعر : گریچن رابین »
-
زندگی یا کار..
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:43
همسایه کناری، غمگینم می کند... زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند، میروند سر کار، عصر باز می گردند. یک پسر و دختر بچه دارند، ساعت نه شب، همه چراغ های خانه خاموش است... صبح فردا نیز زود بیدار می شوند سر کار می روند عصر باز می گردند، ساعت نه، خاموشی... همسایه کناری غمگینم می کند...آدم های خوبی اند، دوستشان دارم. اما حس می...
-
در پنجره عشق تو را میبینم
یکشنبه 14 اسفند 1401 07:39
در پنجره عشق تو را میبینم به چشم هایت خیره می مانم که مبادا چون اشک از چشم تو بی افتم روزنه دیده ات پر از شعر لب هایم می تپند در دلهره ی گفتن از تو بی قرار مانده ام #بابک غلامی
-
اگر پاییز کوتاهست،جهانت خوب و دلخواه است
شنبه 13 اسفند 1401 08:38
اگر پاییز کوتاهست،جهانت خوب و دلخواه است حیاطِ آرزوی تو پر از عکسِ گل و ماه است چراغِ خانهی قلبت، حریر آرزو دارد دلت شبها در این رویا بدونِ غصه و آهست سرودِ شاد میخوانی کنار ساز خوش آهنگ تو دوری از غم قلبی که میگویند جانکاه است دل تو خانهی غم نیست که دردم را نمیفهمی برایت شرح غم گفتن چقدر بیجا و بیراه است...
-
اگر چه ساق های خیالم نازک است
شنبه 13 اسفند 1401 08:37
اگر چه ساق های خیالم نازک است می روم جائی که گل ها شکوفه می دهند دامنه های خواب تو پرویزصادقی
-
باز شاخه گلی یک بهـانه می شود
شنبه 13 اسفند 1401 08:37
-
بگشا دهان پیرهنت, دلربای من!!
شنبه 13 اسفند 1401 08:36
بگشا دهان پیرهنت, دلربای من!! لب بـاز کن که بـاز بلرزد صدای من هفتآسمانِ ناز و تو خورشیدِ عشوهگر بیرون بزن, بتـاب به سر تا به پای من هر واج این سکوت به تحسین نطق توست من ساکتم, تو حرف بزن, خوشصدای من من زورقم, فتاده به گرداب روزگار؛ سکان بگیر از کف غم, ناخدای من عطر تو چون نسیم به بستان من وزید اینـجا دگـر غـبار...
-
هنگامی که مدام به شما دروغ میگویند،
شنبه 13 اسفند 1401 08:35
هنگامی که مدام به شما دروغ میگویند، نتیجه این نیست که شما این دروغها را باور میکنید؛ بلکه این است که دیگر هیچکس به هیچچیز باور ندارد. مردمی که دیگر نتوانند چیزی را باور کنند، نمیتوانند نظری هم داشته باشند. نه تنها از توانایی اقدام به کاری محرومند، بلکه از توانایی اندیشیدن و داوری کردن محروم میشوند و با چنین...
-
دریا دریا شعر در خاطر دیوان میخروشد
شنبه 13 اسفند 1401 08:35
-
من برای دوست داشتن
شنبه 13 اسفند 1401 08:34
من برای دوست داشتن آدمهای دور و برم ؛ دنبال چیزهای عجیب نمیگردم ... یک نگاهِ عاشق ، یک قلبِ نگران ، یک دستِ نوازشگر ، و یک پایِ ماندن برایم کافیست ... میثم_اسفندیار
-
دزدید نگاهش دلِ تنهایت را
شنبه 13 اسفند 1401 08:34
دزدید نگاهش دلِ تنهایت را از شاخه برید یاسِ رویایت را با این همه در گوشِ تو نجوا می کرد: بسپار به من خیالِ فردایت را نیلوفر_سلیمانی
-
مقصود از آفرینش ما این نیست
شنبه 13 اسفند 1401 08:33
ای دوست نازنین ما همچون ماه و خورشیدیم ما همچون دریا و صحراییم هر یک به کاری دیگر. مقصود از آفرینش ما این نیست که مانند یکدیگر شویم بلکه آن است تا هر یک دیگری را بشناسیم و قدر و حرمت نهیم همان گونه که هست ما مقابل هم نیستیم بلکه هر یک مکمل و متمم یکدیگریم.
-
حسرت سالهای تنهاییم
شنبه 13 اسفند 1401 08:32
حسرت سالهای تنهاییم بی تو سر شد سالها با تو پر زد این بالها قصهگوی شبهای تنهاییم بی تو سخت گذشت شبها با تو هیچ نماند از آن شبها ای به دریا زده با آن دل دریایی پای در گل داشتم و سر به زیر آب با تو سیر میکنم در زورق گرم و طلایی مهرداد درگاهی