-
ای یار خوش خط وخال و زلف کمندم
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:26
بدان عهدی که باتو بستم پای بندم قبل تو عمری هرز طی شد در سردرگمی باتو بودکه فهمیدم با زندگی چند چندم به جنگ نابرابر می روم من در کنارت نباشدترسی زجان که رسد من را گزندم اگر دانم که رنج من آسایش توست من این رنج و به جان ودل پسندم توگر دوستی نخواه از من که دل بردارم ازاو نه چشم جز او بیند نه گوشی که دهی پندم تو و عشقت...
-
نه در آینهست
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:25
نه در آینهست نه در چشم نه در کلمه حقیقت، همون لرزشیه که میافته بین دو سکوت وقتی نگاه میکنی ولی نمیخوای بفهمی نه بالا میره نه پایین نه زمان میخواد نه مکان یه رشتهست، که از درون تو رد میشه وقتی عاشق میشی وقتی میترسی وقتی میمیری، بیآنکه بمری حقیقت، تو نیستی اما جز تو نیست اون لحظهست که نمیپرسی فقط هستی...
-
به راه رب، گر صد سال رهسپار شوی
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:25
به راه رب، گر صد سال رهسپار شوی به یک نگاه، ز فیضش امیدوار شوی ز سعی خویش، اگرچه به مقصد نرسی به لطف رب، در این ره سزاوار شوی دل از تلاش و ز رنج و غم ایمن مدار که در پیالهٔ صبر، مغفور و رهاشوی به بزم رب، اگر بیدعوتی رسی به یک نظر، ز جام ایمان آسمان شوی آتیه، گرچه سخن در پرده میگویی به یک اشاره رب ز بدان رها شوی...
-
مدتی در سوگ ِ عشقت
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:23
مدتی در سوگ ِ عشقت روضه خوانی میکنم با غزل های به نامت هم تبانی میکنم از تو همواره نوشتن، دیده ام بیهوده است خاطراتت را از این پس بایِگانی میکنم... فرزانه فرح زاد
-
ای سرّ نهان در دل و جان، بیپایان
یکشنبه 17 فروردین 1404 12:23
ای سرّ نهان در دل و جان، بیپایان ای مالک ملک و فلک و گنج نهان افلاک ز فرمان تو در سُکر و سماع گردون ز نگاهت شده مسحور جهان دریا ز تجلی تو یک قطره شود کوه از هیبت نام تو چون ذرّه، نهان هر موج صبا، نغمهگر عشق تو است هر برگ درختان شده آیینهٔ جان خو رشید به پرتو ز رخت نور گرفته ماه از نفس قدس تو شد نقرهفشان ای خالق...
-
هر چه رفتم ،نرسیدم که کجا بدکردم
شنبه 16 فروردین 1404 13:07
هر چه رفتم ،نرسیدم که کجا بدکردم تو نگفتی که کدام راهِ تورا سَدکردم.. تو نفهمیدی و من تشنه ی پاسخ بودم یا کجا مثلِ تو،صدبار خیانت کردم.. من گناهم فقط این بود که بَدقبله شدم رو به چشمان ِ تو ،هربار عبادت کردم.. معذرت آمده بودی که نمانی بروی من خودم اوًلِ این قصًه حماقت کردم... فرزانه فرحزاد
-
خب نمیدانستم
شنبه 16 فروردین 1404 13:06
خب نمیدانستم که یک البرز از سرزمین سینهات تاب میخورد گهواره کیخسرو آریایی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 16 فروردین 1404 13:06
-
زخمی که شود باز،او فریاد زند راز
شنبه 16 فروردین 1404 13:04
زخمی که شود باز،او فریاد زند راز با هر تپش بلرزد ، خونش طلوع کند باز خوش رنگ او برقصد ، گویند می کند ناز این مرگ چه زیباست ، حالت او کند ساز ؟ سوزشش عجیب است ، دردش می شود راز در ذهن ، معشوق ببینی ، این دیده شود باز نجوای عجیبی ، در گوش می زند ساز در لحظه دیدار ،نایت کند ناز ؟ با مرگ برقصی ، رقصی که شود راز مرداب عجیب...
-
نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او
شنبه 16 فروردین 1404 13:03
نیزه ای انداخت شیطان بی خبر برجان او دستش از دردی که آمد دردمند و مو به مو شد خبر دار آن پری و بی امان سویش شتافت فرق درد و التیام از جان عاشق می شکافت باز او از خود گذشت و ماجرا را چاره کرد مرهمی بر زخم و درد آن دل بیچاره کرد بوسه ای زد از سر عشق و محبت بر تنش هوش رفت از دیو عاشق وقت عزم رفتنش دیگر از آن دیو شب هرگز...
-
پالتوی برهنه چشم و
شنبه 16 فروردین 1404 13:03
پالتوی برهنه چشم و گوش بسته در واپسین ثانیه های درمانده چشم بر عصای واگن به دست کلاهش را باد میبرد و من هنوز پشت مرز/خوابهای سرد با گیسوانی رنجور دستان خیال را بغل می گیرم فروغ گودرزی
-
من تورا در وقتِ بی وقت
شنبه 16 فروردین 1404 13:02
من تورا در وقتِ بی وقت در ابدیتی بی تکرار به وقتِ سحرگاهان در شکفتن ها و رستن های ابدی من تورا به قامت بلند آرزو در آیه آیه ی زندگی در این لحظه در خلوتگهِ خویش با خدا آه کشیده ام ای عشقِ شیرینم پیوند بزن مرا به شور زندگی که بر نهایتم آن که جاری است تویی. فریبا صادق زاده
-
ازمرداب چشمانت
شنبه 16 فروردین 1404 13:02
ازمرداب چشمانت نیلوفر عشق می چینم نسیم منصوری نژاد
-
نگارا لبانم هردَمادَم
شنبه 16 فروردین 1404 13:01
نگارا لبانم هردَمادَم زائر بین الحرمین چشمانت است نسیم منصوری نژاد
-
بیا تا کینه را از دل بشوییم
شنبه 16 فروردین 1404 12:54
بیا تا کینه را از دل بشوییم بیا گل بشنویم و گل بگوییم بیا در روز سرسبز طبیعت برآییم از خود و از نو بروییم علی اکبر نشوه
-
خداوندا،
جمعه 15 فروردین 1404 12:57
خداوندا، منم تنهاترین تنهای درگاهت، میان این همه آدم، نمیدانم، کسی هرگز برای دیدنم چشمی به در دوخته؟ دلی هرگز برای لحظه دیدار من تنگ است؟ نمیدانم، ولی شاید این تنهایی غم ناک فقط جزئی از این دنیای بی رحم است، که شاید بی کسی و بی نشانی نیز... امیر حسین استاد
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 15 فروردین 1404 12:55
-
میگویند منتظر بمان،
جمعه 15 فروردین 1404 12:54
میگویند منتظر بمان، چه انتظاری بابا جان؟ هیچ میدانی؟ انتظار، زخمیست بیپایان بر سینهای که هزار بار شکسته است. ندیدنِ یار، مثل خوابیدن در گوری بیصداست که هر لحظه در آن زندهتر میشوی فریاد میکشی؛ اما هیچکس نمیشنود، نه خاک، نه آسمان. هیچ میدانی؟ این جادههای خسته برای چه سوگواری میکنند؟ نه صدای گامهای یار نه...
-
گفتند کجایید ؟ کجایید؟ بیایید .
جمعه 15 فروردین 1404 12:52
گفتند کجایید ؟ کجایید؟ بیایید . گفتیم ندانیم کجاییم . کجاییم بیاییم گفتند مگر سر به هوایید ؟ بیایید . گفتیم که ما بی سر و پاییم . فناییم بیاییم ؟ گفتند اگر مست و خرابید بیایید گفتیم که بی شرم وحیاییم . نتوانیم بیاییم گفتند در خانه ما بر همه باز است . بیایید گفتیم که افتاده ز پاییم . رهاییم بیاییم ؟ گفتند اگر عاشق و...
-
روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان
جمعه 15 فروردین 1404 12:49
-
ای باد صبا، به یار من کن گذری
جمعه 15 فروردین 1404 12:48
ای باد صبا، به یار من کن گذری گو حال دلم ز دوریاش پر شرری از مهر و وفا دوستیام را برسان او ماه من است، بیخبر از این نظری اسلم رییسی
-
عقد ما را نوشت
جمعه 15 فروردین 1404 12:47
عقد ما را نوشت گالائتای عزیز نه در آسمان که در زمین در دشت خرگوشهای وحشی خرگوشهایی که لای زنبقهای شکوفه میدوند سرخ آب جرنگاجرنگ میکوبد صخره که شادباشِ دستهای ما باشد رُز باز خنده میشارند فرشتگان بالانشین بر لبهای تو که اینگونه محراب را باژگونه شده است هست قلبم تپندهایی ابد برای یک لحظه دیدنت آخ! گالائتای...
-
دل بردهای و بردهای از من قرار را
جمعه 15 فروردین 1404 12:46
دل بردهای و بردهای از من قرار را دیوانه کردهای شب و روزم، نگار را با چشم مست خویش چه جادو نوشتهای؟ کآشفته میکند دلِ بیاختیار را محتشما، من غزلخوان عشق توام حسرت بَرَد نگاه تو شعر و شعار را هر شب به یاد روی تو خوابم نمیبرد بیدار کردهای دلِ شبزندهدار را با هر نسیم بوی تو پیچد به جان من از من مگیر این نفس...
-
در لحظهی تحویل سال، مرا بیدار کن
جمعه 15 فروردین 1404 12:45
در لحظهی تحویل سال، مرا بیدار کن از خواب زمستانی غفلت، جان مرا هوشیار کن باران رحمت ، بر دل غمگینم ببار رنگینکمان امید را در نگاهم آشکار کن در سبزترین فصل شکفتن، ای نسیم! عشق را در پس غبار اندوه دلم هویدا کن در جادهی تاریک گمراهی و شک با عطر خود چشمان دلم بیدار کن دستِ لرزان مرا بگیر، ای عشق! راهی به سوی روشنی...
-
بگذار که من در ره افسانه بمیرم
جمعه 15 فروردین 1404 12:44
بگذار که من در ره افسانه بمیرم از یاد خوشش پرتویی از نور بگیرم یک عشق قدیمیست ، سرانجام بیابد تا باز خودم زندگی از سر بگیرم احسان آریاپور
-
هشتاد و یکسال اینحا،
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:52
هشتاد و یکسال اینحا، بر زمین، گنجینه ای از یادها، در قاب کهنه یک عکس. سایه هائی، که هرگز نمی روند، چشمانی که هنوز، در آئینه شب می درخشند، و عطرشان، بر سنگفرش زمان مانده است. با جامی پر از نور و امید هر سال که رفت، قصه ای تازه نوشت. همیشه آسان نبود، رنج و شادی، جنگ و سازندگی، گهی سبز و شاداب، گهی درماندگی. می نگرم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:51
-
درمیان اینهمه کرمهای خاکی
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:48
درمیان اینهمه کرمهای خاکی ، امسال وضع مان وخیم شد ، کارمان افتاده به مار با اینهمه معتادِ به سرقت ، حتماً سرقت ، بیشترمیشود به ، استناد آمار حتماً ، بیش از پیش ، حس میشود روو دوشِ همه بار با اینهمه نالوطیِ بسیارلت وپار راستی فکرش را کردید ؟ مدتهاست که روشنی ندیدیم ، میان این مِهِ تار به روی خودمان نمی آوریم بدجور،...
-
صبح یعنی
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:47
صبح یعنی:طلوع خورشید نگاه تو،ازوَرایِ جنگل انبوه مژگانت صبح یعنی:تشعشعِ خورشیدنگاه تو،برگندمزارنگاه من صبح یعنی:سلام برمزرعه ی سبزنگاهت صبح یعنی:آب شود،دلم،باقندِنگاهت صبح یعنی:من،غرق شوم،دراقیانوس آرا مِ نگاهت صبح یعنی:سلام برمزرعه ی خشخاشی ِچشمانت صبح یعنی:پارومیزنم،دردریای خاطراتت،قایق خیالم را صبح یعنی:آفتابگردان...
-
بهار
پنجشنبه 14 فروردین 1404 13:46