| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زمان ایستاده است
و صدای تو
پُر میکند خلأ نیمهٔ من
آبها ایستادهاند
مانند نگاههای بینگاه
در این سکونِ کشیده
نگاهت بر لبهایم
فرود میآید
هر واژهات پَر میشود
و در هوای زمانِ ایستاده
میزند...
میزند...
بیتو
شهر، خالی از سکنه است
و کوچهها
در سکوت فرو میریزند
مرا ببوس!
که میگویند
بوسهها تمام شدهاند...
اکنون
گمگشتهام
نه در دستهایت
که در بودنت
در سکون نگاهت
طیبه ایرانیان