این بار بدون استعاره شعر می گویم

این بار بدون استعاره شعر می گویم
راستش را بگویم
تا استخوان مبتلا بودم به بودنت
به چای دعوتت کنم
یا به ادامه‌ی عمر؟
که هر جرعه‌ات،
مزه‌ی مرگ می‌داد با عطر زندگی...
در فنجانِ نگاهت،
که لب‌سوز بود و لب‌دوز،
من خود را ریختم
چون قندِ بی‌تابِ حل شدن
در دهانِ لحظه‌ای که تو را می‌گفت!
تو آمدی،
با ردای شب بر تن،
و صدای گام‌هایت
مثل ناقوسِ کلیسای متروک،
در کوچه‌های حافظه‌ام طنین انداخت و
من،
درختی بودم
که ریشه‌اش را در خاکِ خاطره کاشته بود
و برگ‌هایش را
بادِ فراموشی می‌برد

اما تو،
مثل بارانِ بی‌موسم،
بر من باریدی
و من دوباره سبز شدم
در فصلِ ممنوعِ دلبستگی.

تو را نوشیدم
نه چون شراب،
که چون زهرِ شیرینِ نجات!
و مستی‌ام
نه از الکلِ عشق،
که از تبِ بودنِ تو بود
در رگ‌های بی‌تابِ تنهایی‌ام.

ای کاش
تو را نمی‌دانستم
مثل شاعری که واژه‌ای را نمی‌فهمد
اما می‌سرایدش
با خونِ دل

ای کاش
تو را نمی‌داشتم
مثل آسمانی که
ابر را فقط در رؤیا می‌بیند
نه در باران.

اما تو بودی،
همچو حقیقتی که انکارش
درد دارد
و باورش
ویران می‌کند مرا
تا در سایه ات زنده بمانم...


ارشاد احمد تاج پور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد