نظری چو برق دادی، دلِ من ز جا برآمد

نظری چو برق دادی، دلِ من ز جا برآمد
ز تماشایِ نگاهت، شب و روز ما برآمد

نه دلیست بی‌هوایت، نه نفَس جدا ز نامت
که نفس چو بویِ گل بود، ز گلِ شما برآمد

ز تبسّمِ تو گفتن، همه دفتر است و معنی
که چو آفتاب تابید، ز پرده‌ها برآمد

به هوایِ آن لبانت، دلِ خسته شور می‌زد
که نسیمِ صبحِ شادی ز دلِ صبا برآمد

تو اگر چراغِ شب‌ها، منِ خسته شمعِ خاموش
که به شوقِ آن فروغت، ز دل، دعا برآمد

نه خلافِ دل بُوَد آن، که ز دیده خون فشاندم
به امیدِ وصلِ رویت، ز خاک، جا برآمد

به نگاهِ تو سپردم، غمِ بی‌کرانِ هستی
که ز لمسِ مهرِ چشمت، هزار "ما" برآمد

تو مگو که صبر باید، که صبور را چه حاصل
چو درونِ سینه‌ی او، ز شرارِ "تا" برآمد

نه مرا قرارِ رفتن، نه مرا توانِ ماندن
که میانِ بود و نابود، تویی که "یا" برآمد

تو بگو که بی‌گناهی، به گناهِ عشق آیا؟
که ز سوزِ نامِ یارم، هزار "لا" برآمد

به سرابِ وعده‌ی وصل، منِ خسته دل دویدم
به امیدِ جرعه‌ای نور، ز دل، صدا برآمد

تو بمان، که بی‌تو عالم همه بی‌نشان و بی‌رنگ
کز فروغِ نامِ تو بود، هر آن‌کجا برآمد

به نگاهِ مست و شیرین، به سخن چو شهد و تسبیح
همه هستی‌ام به عشقت، دگر رها برآمد

چه غریب مانده عشقت، به میانِ اهلِ تزویر
که ز هر دعا و ذکری، صد ادّعا برآمد

به فقیهِ شهر گفتم: به خدا، گناهِ ما چیست؟
گفت: این گناهِ عشق است، که بی‌ریا برآمد.


به امیدِ دلگشا هم، نفسی اگر بمانَد،
همه عشق می‌دمد باز، ز هر فنا برآمد.

علی حکمت اندیش

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد