باز دختر، از دلِ پاره‌ی من رویید و رفت

باز دختر، از دلِ پاره‌ی من رویید و رفت
و زمان تیغ کشید و به گلویم داغ نشست

دفترم پاره شد از بارِ هزاران تکرار
لیک هر پاره به آتش، ریشه‌ی تازه ببست

گفتمت: راهِ نخستین، همه باروتِ تن است
هر قدم مُهرِ خودش را به روانم می‌بست

در سماعِ تنِ من نور شکسته‌ست هنوز
رقصِ آن دخترِ آیینه جهان را می‌شکست

«افسون» خواندند و آینه فریاد کشید:
ترسِ آنان است اگر زن به سکوتش بنشست

نقشه‌ی تن که نوشتم، شبِ یخ‌زده گریخت
جرقه از نفسِ من به شقیقه می‌نشست

من اگر دخترِ دیروزِ هراسان نبودم، امروز
خونِ شعرم به تنِ قرن تپشِ تازه‌بست


باش؛ این‌بار که برخیزم از خاکِ خودم
چنگ می‌زنم و دیوارِ جهان را می‌گُسَست

شیوا فدائی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد