| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مرا ببخش
برای شجاعتی بیجا
که نامش را عقل گذاشته بودم؛
عقلی که بیشتر
ترسِ آراسته بود
تا فهم...
هرگز
آنقدرها شجاع نبودم؛
فقط
بلد بودم
چگونه
عقبنشینی را
به منطق
تبدیل کنم.
کاش
کمی خودخواهتر بودم؛
نه از آن خودخواهیهای خشن،
از آنها که
آدم را
زنده نگه میدارند.
کاش
زندگی را
کمی برای خودم میخواستم،
بیاینهمه
ملاحظه،
بیاینهمه
توجیهِ اخلاقی
کاش
مهم نبود
چه میشود؛
نه آینده،
نه قضاوت،
نه "بعدش چه؟"
فقط
ادامه میدادم.
حتی
لَنگلنگان،
حتی
بینقشه
ادامه میدادم
تا دنیا
تعیینکننده باشد،
نه منی
که از ترسِ "بعدها"
همیشه
زود کنار کشید
مرا ببخش
که اجازه دادم
بیشتر از سِنّت
زندگی را
درد بکشی؛
بارهایی را
که سهمِ سالهای بعد بود
زودتر
بر شانههایت گذاشتم.
مرا ببخش
که بهجای محافظت،
تو را
به صبر
عادت دادم؛
به تحمل،
به فهمیدنِ بیشازحد،
به بزرگبودنی
که فرصتِ جوان بودن
را از تو گرفت.
تو
حق داشتی
نادان بمانی،
حق داشتی
اشتباه کنی
بیآنکه
خودت را
محاکمه کنی.
حق داشتی
گاهی
بیدلیل بمانی،
بیبرنامه دوست بداری،
بینتیجه ادامه بدهی.
اما من
با نامِ عقل
دستت را کشیدم عقب؛
گفتم:
"حواست باشد"
و نگفتم
"دلت چه میخواهد"
من
بهجای زندگی،
بقا را
به تو یاد دادم؛
بهجای شوق،
تعادل؛
بهجای خواستن،
مصلحت.
و حالا
در این اعترافِ دیرهنگام
میفهمم:
تو
قربانیِ ضعف نبودی،
قربانیِ
زیادی درستبودن
بودی.
مرا ببخش
اگر از تو
قهرمانِ صبوری ساختم
در حالی که
فقط
حق داشتی
آدمی زنده باشی.
مرا ببخش
که شادی را زود هنگام
از تو ربودم
انگونه که
شاید هرگز
طعم دوباره اش را نچشی..
قول نمیدهم
از این به بعد
نترسم؛
اما قول میدهم
دیگر
ترس را
عقل
صدا نزنم.
شبنم ولیدی