| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دانه ای از شاخسارش شد جدا
در دل خاک سیه ،خوش یافت جا
ناگهان بادی وزان و پر خروش
گفت با دانه، چرا گشتی خموش؟
خیز و با من همسفر شو بی نوا
تا کنم از تیره ی خاکت رها
دیده بگشا چرخ گردون را ببین
آفتاب ،سرخ و هامون را ببین
دانه آن باد را چنین پاسخ گفت
چند صباحی صبر باید، پس شکفت
ای رفیق بی قرار و ره نورد
عافیت در، ماندن هست ای اهل درد
رفتن تو ،در هوا گم گشتن است
ماندن من ریشه و گل کردن است
ریشه در ژرفای این خاکم خوش است
غنچه امید بر تاکم خوش است
باد خندید و گذشتند ،سالها
رفت طی شد آن هوا و حالها
روزی آن باد سبک سر بی قرار
بر همان منزل، دوباره زد گذار
دید آنجا سایبانی سر بلند
قامتش چون کوه محکم ،بی گزند
لاجرم بر شاخسارش آرمید
وز میان برگهایش می وزید
با زبان بی زبانی این سرود
اوج در ،ماندن،، نه در رفتن بود
پرویز حاجی باقری