دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت

دلم ز درد پیاپی مجالِ آه نداشت
غمی که در دلِ من زد، شبِ سیاه نداشت

هرآنکه خنجر من زد بگو که می‌بخشم
که غیر خنجر دنیا کسی گناه نداشت

دریغ و درد که آن دم که رفت دانستم
که بوس و شانه‌ی هرکس چو او پناه نداشت

نگاه کردم و دیدم که محو رقص منند
بلی! که رقص جنونم مگر نگاه نداشت؟!

دوباره توبه شکستم وَ ریختم مِی ناب
که مِی ز حسرتِ مِی بیشتر گناه نداشت!

قسم به ماه ـ که می‌دانم او چه تنهایی ست ـ
که انزوای مرا دست‌های ماه نداشت!

دوباره گشتم و گشتم، ندیدم اما، نه!
کسی چنین که تو کردی مرا تباه نداشت ...

امیررضا نجفی زاده

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد