خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا

خون دل پُر کرده امشب قامتِ جامِ مرا
برده درد و رنج دوری صبر و آرام مرا

حسرت دیدار رویَت مثل زخمی بر دلم
تلخ تر از زهر کرده یکسره کام مرا

غصه هایم را غزل کردم که شاید بشنوی
یاد تو پر کرده است هر روز و هر شام مرا


وقت رفتن گفته بودی که فراموشت کنم
بی گمان از یاد خود بُردی من و نام مرا

سالها در بند عشق تو چنین زندانی ام
عاقبت دادی به دستت حکم اعدام مرا

قَدر عشقم را ندانستی و شِکوه می کنی
شِکوه را کم کن، ببین آخر سرانجام مرا

مینا مدیر صانعی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد