عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم

عاشق شده ام ، چاره ی ابراز ندارم
دل رفته ز دست ، زین همه آواز ندارم
گفتم به چشمانِ گنه کار، که بگذار ببینم
کز هجرِ پری رویِ رخ ماه تو دمساز ندارم
نالیده ام از درد فراقِ تو که آمد به سراغم
کز عشقِ تو چون سوخت جگر، طاقت فریاد ندارم
باید بپذیری که مرا خام و پریشان تو نمودی
در محکمه عشق اسیرم، ولی جرات ابراز ندارم
ره بسته ام از عقل مرا شرم تو ای دوست
از لطف تو شوقی به شب و روز ندارم
از حلقه گیسوی کمندت بگشا راه گلویم
با وصلتِ تو میل به مسرور ندارم

مسعود موسوی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد