| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
چو به خویش مهربان شو، همه غم زِ جان گریزد
که نسیمِ عشقِ پنهان، زِ دل جهان گریزد
به درونِ خویش بنگر، که بهشتِ تو همانجاست
نه به دوریِ زمینها، که به دیدگان گریزد
دلِ روشن از خودیها، به صفایِ عشق ماند
که چو صبحِ بیغبارش، زِ غمِ نهان گریزد
به کسی که خسته باشد، بده آتشی زِ لبخند
که غمش چو برفِ زمگه، زِ نفس روان گریزد
به دلی که دوست دارد، مده آفتابِ دوری
که زِ سایهی خودِ تو، به دلِ جهان گریزد
تو به خویش عاشقانه، بنگر، چراغِ تنها
که نگاهِ مهربانت، شبِ بیامان گریزد
اگر از دلت صدایی، به ترنّمِ دعا خاست
غمِ دیرسالِ دیروز، زِ سرِ زمان گریزد
به خودت اگر پناهی، همه دردها سبکتر
که زِ لطفِ خویشتن هم، غمِ امتحان گریزد
تو زِ چشمهی درونی و بنوش قطره، ایمان
که زِ تیرگیِ شبانگه، نفسِ جوان گریزد
دلت همچو باد و بوران، بنواز دشتِ تیره
که زِ سردیِ دلِ شب، نفسِ خزان گریزد
چو به دل نگه نمایی، همه خارها بیفتند
که نسیمِ مهرِ پنهان، زِ رگِ جهان گریزد
تو به خویش دوستی کن، که جهان به ناز خندد
به تو عشق باز گردد، به تو آسمان گریزد
دلِ خسته را نوازش، به سکوتِ خویش بنشان
که زِ سوزِ مهربانی، نفست توان گریزد
چو خودت شوی چراغی، شبِ دیگران فروزد
که زِ نورِ چشمِ پاکت، رهِ کهکشان گریزد
به زمینِ مهر بنگر، همه چیز تازه گردد
که زِ لبخندِ تو ای جان، گلِ جاودان گریزد
به سخن که دلگشا گفت، نفسِ حیات خندید
که زِ بارشِ نگاهش، غمِ بی کران گریزد
علی حکمت اندیش