| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
من
در روزگاری کهن
تورا
بی هیچ نشانه
یافتم
با تاولی بر دست
وبا زخمی در پای
بی هیچ شکایتی
از درد
هرچند
بی لحظه ای توقف
از تمامیِ تاریخ
گذشته ای
ای دوست
من
به انتظارِ تو
قرن ها را
به انقباضِ ثانیه ای
بروی نقطهً خاموشِ انتظار
نقش بسته ام
میان سکوتِ خویش
و تمامی این راه را
بی لحظه ای تکرار
میانِ دایره ای بسته
می دیدم
خموش و خفته و
در حالِ اختناق
و نوشت باقلمی کهنه
یک نفر
آغاز را
با یک تناسبِ بی ربط
صدای ناله
در امتدادِ صدای شوق
وِ یک آهِ ناتمام
امروز
یک بهانه هم
برای دیدن
نیست
وقتی که آینه
می شکند
در آب
و آب
در انجماد
به صفرِ مطلق رسیده است
آنگاه
تو
بی هیچ نشانه ای
کنارِ من نشسته ای
و باز هم
قصه ای سروده ای
از روزگاری کهن
نوشته نا شده
در تاریخ
جمشید أحیا