چو طوفان می وزی در این زمستان

چو طوفان می وزی در این زمستان
به برگ و شاخه ی این قلب مجنون
دوباره خاطره جان می خراشد
و زخم کهنه ام را می تراشد
خوشآن تیشه که ازیاد تو آید
ره اشک شبم را می گشاید
تنم از ریشه خشک است و خمیده
جهان سوخته دلی چون من ندیده

وحید مشرقی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد